X
تبلیغات
رایتل
وصیت نامه وبلاگی جانباز شیمیایی شهید - روزنوشت های جانبازی

روزنوشت های جانبازی

دست نوشته های یک جانباز وبگرد

پنج‌شنبه 1 دی‌ماه سال 1384 ساعت 12:12 ب.ظ

وصیت نامه وبلاگی جانباز شیمیایی شهید

بخشهایی از وصیت نامه وبلاگی جانباز شیمیایی شهید
 (قسمت اول)
 
 
 

از درون رنج و شادی خویش پر از شوق به سوی تو دست نیاز و خواهش گشوده ام و با تمام قلب پر تمنای خویش تو را می خواهم ای در اوج رویاها تابان، که رنج و شادی فرزندان همزاد مهرند و دوستی از رنج و شادی از دوستی مایه می گیرد و عشق فرزند آن فرخنده دمی ست که رنج و شاید سرشار از التهاب در هم می آمیزند. دستم را بگیر و مرا بپذیر با تمام رنج ها و شادی هایم...!

چه خوش آن دم که در زلال عطوفتت اشک های شوق خویش می شویم و قلبم لبخندش را در تماس نگاه روشن تو باز می یابد، اما دریغ که تو از تبسم اشک آلوده من می رمی و مرا به بلندای رفعت تو راهی نیست. والاترین بوسه های سوزان آرزوهایم ناتوان از پروازند حتی تا آستانه پای تو، و با این همه مرا گریزی نیست از تمنای تو. دستم را بگیر و مرا بپذیر با تمام اشک ها و تبسم هایم...!.

در دلم دروازه های تو به تو بسته ا ست که کلیدش به دست تست. دروازه های قلبم را یکایک بگشا و رازهای روحم را بر من آشکار کن، ای آگاه بر تمام رازهای نهفته در قلبم. ساز روحم در تو آواز خویش را می یابد و ترانه ام در خویش نغمه تو را سر می دهد. سکوتم سرشار از ترنم دلنوازت و آوازم آکنده از سکوت آرام بخش توست. دستم را بگیر و مرا بپذیر با تمام خموشی ها و خروش هایم...!.

من در تو ژرفش و والایش روان خویش می جویم و افشای رازهای درون را، تو در من چه می جویی؟ من در تو آگاهی بر اسرار خویش می یابم و آن آفتاب تابناک که بر سایه های تاریک درونم پرتو می افکند و گرمی و روشنی ام می بخشد. تو در من چه می یابی؟ من در تو در پی سرچشمه سرودها و سکوت هایم ، تو در من در پی چیستی؟ دستم را بگیر و مرا بپذیر با تمام خواهش ها و پویش هایم...!

مرگ همواره با ماست. مرگ همزاد ماست. چه بخواهیم و چه نخواهیم در تمام سفرهای زمینی و آسمانی، و در تمام پرسه زدن های بیرونی و درونی همراه ماست- وچه شفیق رفیقی، و چه نیکو همراهی است- اگر درستش بشناسیم و نیکش دوست بداریم، آنگاه بهترین دوست ماست ، آموزگاری که هزار بار بیشتر و ژرفتر از زندگی به ما درس می آموزد و در ذهن ما تجربه می اندوزد. مرگ نام حقیقی موجودی است که نام مستعار او زندگی ست. از او نهراسیم، با او همساز و همآواز باشیم، آنگاه به حقیقت خواهیم زیست...

یادم هست و از خاطرم نمی رود .روزی که برای اولین بار آمدم اینجا . حالم خوب نبود . حس بدی داشتم . از تکرار و تسلسل زندگیم به ستوه آمده بودم . آدمهای تکراری ...کارهای تکراری ...حرفهای تکراری ...خسته بودم ...خیلی خسته ...به خانه که رسیدم بیشتر دلم گرفت . بغض در گلویم مانده بود . میخواستم گریه کنم اما نمی شد . نمیتوانستم ...و این حالم را بدتر میکرد . رفتم سراغ دفتر تلفن . باید با کسی حرف میزدم . باید یک جوری خودم را از این بار سنگین خلاص میکردم . صفحه الف را باز کردم  و تا آخر دفتر تلفن را خواندم . حس کردم کمی آرام شده ام . دست به صورتم که کشیدم خیس بود . گریه ام هم غریب شده و بی هوای من و اذن من جاری شده بود . دوستان خوبم  همه آنهائی که روزی صدایشان و حرفهایشان من را آرام میکرد . حالا نبودند . رفته بودند . خیلی وقت بود که رفته بودند و من هرگز به خودم اجازه ندادم که تلفنشان را پاک کنم . گاهی هم می شد که شماره یکی را میگرفتم . کسی دیگر . یک غریبه گوشی را برمی داشت . من معذرت میخواستم و قطع میکردم . دلم را خوش کرده بودم به آن بوق انتظار و امید اینکه شاید او بردارد . حسن ... مرتضی...رضا...پویا ...محمد...سید علی ...حسین ...ویکتور...حامد...کامران...کوروش...مجید ...و.... بلند شدم و رفتم سراغ فیلمهایم . فیلم ماه تلخ پولانسکی را انتخاب کردم و تا دقیقه 85 آن نفهمیدم چه شد . نمی دیدم . نمیخواستم ببینم . چشمهایم و گوشهایم از من تبعیت نمی کردند . من چه میخواستم ؟ ...پشت کامپیوتر نشستم و صفحه ایمیلم را باز کردم . پیغام یکی از رفقا بود که بروم و وبلاگش را بخوانم و من رفتم و خواندم و بعد نظراتش را هم مرور کردم . و زد به سرم که من هم یک وبلاگ راه بیاندازم . و بعد اولین نوشته ام را با یک شعر کوتاه آغاز کردم ...در همان هفته اول وبلاگ نویسی دوستان خوبی پیدا کردم ...مطالبشان را میخواندم و آنها نیز مرا مورد لطف خود قرار میدادند ...کاری پیش آمد که باید از تهران بیرون می رفتم . رفتم و آمدم . چند روزی شد . وبلاگم را که باز کردم و صفحه نظرات را که گشودم . دیدم دوستانم نگران من شده اند و چندین بار سراغم را گرفته اند . و این آغاز یک پرسش اساسی برایم شد : آنها چرا دلشان برای من تنگ شده ...؟ برای پاسخ به این سوال باید به دل خودم رجوع میکردم ...باور کردنی نبود ..من نیز آنها را دوست داشتم و دلم برایشان تنگ میشد ...نرم نرم غرقه شدم در روابط و عادت کردم به حضورشان ...نبود آنها مرا نگران میکرد ...اگر دوستی مدتی پیدایش نمی شد دلم میگرفت ...دوستان خود را پیدا کرده بودم و دنیای تازه ای برای خودم خلق کردم ...اگر چه گاهی در سوء تفاهم گرفتار میشدم ...که این هم تبعات این دنیاست ... که باید تحمل کرد ...من هنوز هم بعد از ماهها چشمم به دروازه این سرزمین و وبلاگ مانده تا پیامبر دیوانه بیاید ...

 

 

 ...دنیای بزرگ و کوچکی است ...ولی به هر حال من در آن گم شدم و همین برایم جذاب بود ...خوبان من و رفقا ...قدر این دنیا را بدانید ( مثل اینکه وصیت کردن من هم شروع شد !!!) هیچ کجا مثل اینجا نمیتواند ما را وا دارد که خودمان باشیم و بی هراس از دیگران احساس خود را بازگوئیم ...من در خواب هم نمی دیدم که روزی این حرفها را که در دلم تلنبار شده بود بگویم ...اما به لطف شما گفتم و حالا کمی سبک تر شده ام ...چقدر من حرف داشتم برای گفتن و فرصت نشد ...همیشه از من گله میشد که بلند مینویسم ...باور کنید که کوتاه تر از این قادر نبودم ...من سرشار از گفتن بودم ...دلم برای حرفهای ناگفته ام میسوزد ...اگر در آن دنیا که امروز من در آنجا هستم اینترنت نباشد خیلی دلم میسوزد ...اصلا شاید از مرگ خودم پشیمان هم بشوم ...دفتر یادداشتهای امپراطور را به بهار تحویل دادم... از او میخواهم که آن نوشته ها را به ترتیب در این وبلاگ قرار دهد ...دوستانم بیایند و بخوانند وحتما کامنت بگذارند که من میخوانم و یقین بدانید که پاسخ میدهم ...دیر و زود دارد اما سوخت و سوز ندارد ...این وبلاگ نباید تعطیل شود به هر قیمتی باید آن را حفظ کنید ... همراه نوشته های من دیگران بیایند و بنویسند  ...پیشنهاد میکنم که هر هفته دو نوشته در این وبلاگ قرار گیرد ..یکی از نوشته های من و یکی هم از نوشته های دوستانم ...مسولیت این زحمت و جمع آوری مطالب هم با بهار خوبم ...

....محمد بغض ترکیده ...یادت باشد که هنوز هم من متقاعد نشده ام ...خودت هم میدانی که تو را چقدر دوست دارم و تا چه اندازه از هم کلامی با تو لذت میبرم ...من تو را به نمایندگی از نسلت که همیشه سنگ اونها رو به سینه میزدی دوست دارم ...تو هم بیا به نمایندگی از نسل پر شورت کمی هم به ما عنایت داشته باش ...ما از شما فقط کمی توجه طلبکاریم ...حرفهای تو رو همیشه به خاطر خواهم داشت ...اما رفیق ...تو من بدهکاری ..خیلی هم بدهکاری ...به من صد تا داستان درجه یک ...یک وبلاگ پر مخاطب...به اندازه یک عمر خاطره ...هزاران نوشته که باید در باب شهدا و جانبازان باشد ...و چند نوشته برای همین وبلاگ ..بدهکاری ...بدهکاری...و نمیتونی از این بدهی فرار کنی ..نمیخوای که نصفه شبی بیام تو خوابت و خواب خوبتو خراب کنم ؟

 ...یه مسافر عزیزم ...یادت باشد که من مهم نیستم ...سزار کسی نیست ...اصل اندیشه و تفکر ماست که قبلا هم برایت گفته ام ...میراث من برای تو تنها حس غربتی است که دارم ...اگر بدانی که این روزها و سالی که گذشت چقدر غریب بودم ...اگر بدانی ...از تو میخواهم که تلاش و همتت بر این باشد که این غبار غربت را از تصویر من و دیگران بزدائی ...تکلیف تو روشن است ...ارائه یک تصویر واقعی از رزمندگان و دلیران و قهرمانان این کشور ...خیلیها دارند با بهانه حفظ ارزشهای دفاع مقدس تیشه به ریشه فرهنگ مقدس ترین دوره تاریخی کشورمان میزنند ...از تو میخواهم به سهم خودت در برابر این هجوم ناجوانمردانه مقابله کنی و در راه فرهنگ سازی بسیجی واقعی این مرز و بوم با همه جان و مال و توانت جهاد کنی ... وقتی از گردنه کوزران بعد از مرصاد آمدم تهران تا به امروز بیقرارم .و هر روز که گذشت بیشتر در این شهر احساس غریبه بودن داشتم . باورت باشد که در همین روزهای گذشته وقتی در خیابان قدم میزدم خوب به چشمان مردم نگاه میکردم . دریغ از یک نگاه آشنا . دریغ از یک هوای تازه . چرا اینگونه شد ؟ چه کسی مقصر است ؟ چند سال پیش رفته بودم آلمان ...مصادف شد با یکی از سالگردهای جنگ جهانی دوم که البته در آن آلمان و سربازانش نیروهای متخاصم و دشمنان بشیریت به حساب می آیند . اما اگر بدانی مردم برای آن سربازان متجاوز چه کردند ...شهر را آذین بسته بودند . در هر خیابان و کوچه که میرفتی پر بود از عکس سربازان و مردم با جان و دل در مراسم مربوط به آنها شرکت می کردند . چند سرباز آن دوره که امروز پیر و فرتوت بودند توسط مردم به نشانه قدردانی از دیگر سربازان مورد تکریم و احترام قرار گرفتند . مردم دست و صورت آنها را غرقه بوسه می کردند ...اما من که متخاصم نبودم ؟ من و دیگران عاشقانه دفاع کردیم ...فقط دفاع کردیم ...اما امروز گاهی احساس میکنم که مردم به من به صورت یک دشمن نگاه می کنند . و این دردناک ترین بخش زندگی من بود ...مسافر خوبم ...فاصله من با نسل امروز عمیق و طولانی شده است و با هم حتی نمیتوانیم حرف بزنیم ...تو که جدال کلامی من با محمد را هنوز به خاطر داری ؟ ...تو و محمد و دیگران باید کاری بکنید ...باید چهره واقعی ما را مردم ببینند ...در طول سالیان گذشته با دوستان آن دوره هر هفته گرد هم می آمدیم و فقط به حال و روزمان گریه می کردیم ...این غربت نیست ؟ این ظلم نیست ؟ این نامردی و بی مرامی و بی معرفتی نیست ؟ ..کاری بکنید ...کاری بکنید ...اجازه ندهید که تاریخ بی رحم خاطره ما را ببلعد ...یه مسافر مهربانم ...میدانم که خیلی دلت میخواست با این حقیر خارج از این دنیای مجازی ارتباطی برقرار کنی ...خوب من !....اگر کمی دقت کنی مرا خواهی یافت ..من دقیقا کنار توام... در قلبت ...در روحت...در اندیشه ات ...در نفسهایت ...سزار نماینده نسلی است که یاد گرفته در سکوت و گمنامی حرکت کند و زندگی کند و بمیرد ...اجازه بده من همچون رفقایم غریب بمانیم ...که این غربت برایمان از هر چیزی در این جهان عزیزتر است ... تو یه مسافر عزیزم برای من حکم همسنگرانم را داری که میتوانم تمام زندگیم را به تو بسپارم و بروم . تنها در زندگیم هم رزم هایم بودند که چنین قابلیتی را داشتند . امانت دارانی بزرگ . کسانی که کشورمان را در دستشان گذاشتیم و آنان با جان و خون خود این امانت را حفظ کردند . و من هم به خودم اجازه میدهم که تو را برادرم خطاب کنم و آنچه از خودم باقی است را به تو بسپارم ...و این را هم به تو بگویم که تو به انتهای سفر رسیده ای ...مقصد نزدیک است ....نگاه کن ...خوب نگاه کن ...این منم که دارم برایت دست تکان میدهم ...زمان را تاب بیاور ...دیدار نزدیک است ...دیدار ...دیدار...دیدار...

سید محسن ...خدا قوت ...همرزم و همسنگر عزیزم ...میدانم که تو هم به زودی سفر خواهی کرد . همچون یه مسافر ...میدانم که دلت دارد بال بال میزند ...نویدت میدهم که به زودی خاکریز را عبور میکنی ..معبر را با یاد خدا باز میکنی ...اسم شب ..یا رقیه بنت الهدی است ...فراموشت نشود ...کنار دروازه رضوان جد بزرگوارت بیقرار توست ...من همانجا ایستاده ام به استقبالت ...وقتی آمدی شفاعتم را نزد مادرت تقاضامندم ...یادت نرود ...

اصل مطلب