X
تبلیغات
رایتل
حجکم مقبول - روزنوشت های جانبازی

روزنوشت های جانبازی

دست نوشته های یک جانباز وبگرد

یکشنبه 24 دی‌ماه سال 1385 ساعت 08:07 ق.ظ

حجکم مقبول

مراسم حج امسال نیز به پایان رسید
 
در این میان تعدادی از جانبازان نیز توانستند به حج مشرف شوند که به همشان می گوئیم حجکم مقبول سعیکم مشکور.
 
 
این سفر معنوی پر از خاطرات شیرین و شنیدنی (و شاید خواندنی) است که می تواند برای دیگران درس آموز باشد چه خوب است برادران و خواهران جانبازی که به حج مشرف شده اند ما و دیگران را از خاطرات بی نصیب نگذارند.
 در اینجا آمادگی این وبلاگ را برای درج خاطرات برادران جانبازان اعلام می داریم.
 
خوشبختانه یکی از برادران جانبازان بنام محمد نصیری پیش از این با ایجاد وبلاگی خاطرات سفر حج خود را به رشته تحریر درآورده است
خاطراتی جالب و خواندنی
 
برای خواندن این خاطرات اینجا را کلیک کنید
 
 
 بحشهایی از خاطرات برادر جانباز محمد نصیری:
 
کاروان جالبی داریم. مشتی آدمهای درب و داغون، قطع عضو، قطع نخاع، نابینا، شیمیایی، اعصاب و روان، عصایی، ویلچری و ... .یاد شعر مولانا افتادم:

لنگ و لوک و چفته شکل و بی ادب           سوی او می غیژ و او را می طلب

رییس کاروان آقای هاشمی است. روحانیان کاروان هم آقای راشد یزدی و دستیارش آقای واعظ. البته دو روحانی دیگر هم در کاروان ما هستند، یکی آقای کاویانی که کارمند بنیاد جانبازان است و دیگری یک روحانی جانباز که نمی دانم اسمش چیست

.

.

.

پس از کنترل گذرنامه ها و ساک ها از سالن خارج شدیم. هواپیمای غول پیکر 747 - یا همان جمبو جت - عربستانی نزدیک سالن منتظرمان بود. صفت غول پیکر واقعا برازنده ی این هواپیماست. یک اکیپ فیلم برداری از صدا و سیما هم برای تهیه ی گزارش از کاروان جانبازان آمده بودند کنار هواپیما. گزارشگران صدا و سیما برای این جور برنامه ها که جنبه ی تبلیغاتی دارد همیشه حی و حاضرند. اما در این هجده سالی که من مجروح شده ام حتی یک بار هم نشده است برای تهیه گزارشی مستند از مشکلات جانبازان آنها را ببینم. ماشین خدمات هم آنجا حاضر بود اما خیلی طول کشید تا سوار شدیم. چون تنها یک خودرو خدمات بود و بیش از شصت ویلچر

.

.

هتلمان نزدیک حرم و مشرف بر ضلع شرقی بقیع بود. پس از کمی استراحت، روی ویلچرم نشستم و با عبدالله پیاده به طرف حرم رفتیم. پانزده دقیقه راه بود. وارد حرم شدیم. خلوت بود. روبه روی قبر مطهر رسول اکرم و نزدیک خانه فاطمه زهرا سلام الله علیهما ایستادم برای نماز مغرب و عشا. تلاش بی فایده ای می کردم که هنگام نماز گریه نکنم. اما چند متر آن طرف تر وجود شریف پیامبر اکرم آرام گرفته بود و این نزدیکی درونم را طوفانی و نا آرام کرده بود

.

.

در کاروان جانباز اعصاب و روانی داشتیم به نام علی آقا. اهل تهران. گاهی شاد و شنگول و سر حال و بذله گو بود و دائم سر به سر این و آن می گذاشت، گاهی گرفته، کسل، افسرده و بی حوصله. در لحظاتی که سر حال بود، ذهن تیزی داشت و زبانی حاضر جواب. دیلاق و چهار شانه بود و با کله تاس و چشم های بادامی اش، بسیار شبیه سامورایی ها. تغییر دم به دم خلقش نشان از مصرف داروهای قوی روان پزشکی می داد. تنگی نفس هم داشت و هر جا می رفتیم یک کپسول و ماسک اکسیژن همراهش بود.

آن روز، مداحی که شروع شد علی آقای ما یواش یواش شروع به ناله کرد. کم کم اشک هایش هم سرازیر شد و ناله هایش بلند تر و بلند تر. نگران حالش بودم. این شدت هیجان می توانست برایش خطرناک باشد. آخرای مداحی بود که گریان و ناله و فریاد کنان روی زمین افتاد. مداحی تمام شده بود اما گریه و ناله ی او تمام نمی شد. به یک حمله صرع می مانست که از کنترل خارج شده باشد. دو نفر از خدمه کاروان به کمکش رفتند. آقای انسانی فاتحانه به حال زار او نگاه می کرد و خوشحال بود که مجلسش به این خوبی گرفته است و علنا دیگران را تشویق می کرد که شما هم باید مثل این باشید. طفلک آقای انسانی شاید نمی دانست که علی آقا دچار یک شوک عصبی شده و این حال خرابش بر اثر مداحی نیست.

جلسه تمام شد. چند دقیقه بعد علی آقا را دیدم که شاد و شنگول روی صندلی نشسته بود، آب میوه نوش جان می کرد و سر به سر این و آن می گذاشت

.

.