X
تبلیغات
نماشا
رایتل
دخیل می بندم به سنگفرشهای حرم...! - روزنوشت های جانبازی

روزنوشت های جانبازی

دست نوشته های یک جانباز وبگرد

دوشنبه 28 اسفند‌ماه سال 1385 ساعت 03:46 ب.ظ

دخیل می بندم به سنگفرشهای حرم...!

 
مطلب زیر را در وبلاگ «چقدر سنگ صبور سفید» دیدم جالبه بمناسبت سالروز شهادت امام رضا در اینجا می گذارم
با هم بخوانیم:
 

چند روزی است یکی از دوستان که جانباز شیمیایی هست (و دانشجوی همان دانشگاه ما البته) حسابی حالش به هم ریخته و... یک هفته گذشت تا تازه ما را خبر کرد نامرد...! همیشه همینطوری بوده...

دو سه روزی است که روزها و شبهایمان حال و هوای جبهه گرفته... شبها تا صبح راه می رود این آقا مططفای ما... ده شب است نخوابیده... شب تا صبح ناله... داد می زند... از درد... درد... درد... هی می گوید... هی می گوید...

خوش به حالتان شهدا... خوش به حالتان شهدا... خوش به حالتان شهدا...

خیلی جانسوز است... باید ببینید... بارها گریه ام گرفته این دو سه روز... آدم باشد...  ببیند... کاری هم از دستش بر نیاید... کاری از دست هیچکس بر نیاید... قرص، آمپول،... مسکّن هایی که برای ۱۲ ساعت اثر دارد، یک ساعت هم دوام نمی آورد و باز هم ناله... درد... درد... درد... دیشب حرفی زد که خیلی حسودی ام شد بهش... می گفت چقدر کیف دارد این دردها! نمی توانستم جلوی اشکهایم را بگیرم...

 گفتم کاری که از دستم بر نمی آید... یه جایی هم خوانده بودم که خودشان گفته اند:  هر جا ذکر ما باشد، همانجا حرم ماست...

به خدا همه چیز یکدفعه خورد به کله ام... یا ضامن آهو... مگر توی این وبلاگ، وبلاگ چقدر سنگ صبور سفید... روی سنگفرشهای حرم... غیر از ذکر شما چیز دیگری هم بوده؟! اینجا حرم شما نیست...؟!

 گفتم می روم، دخیل می بندم به سنگفرش حرم... (sangfarsheharam.blogfa.com)...!

از آقا هم توقع دارم بالاخره بعد از این همه مدت...

آقا جان... یا ضامن آهو...! پشت پنجره فولاد نیستم... اما روی سنگفرشهای حرم نشستم... 

دوستان هم دعا کنند جای دوری نمی رود!...