X
تبلیغات
رایتل
خاطره ای از سفر با قطار از نوع خدمات ویژه - روزنوشت های جانبازی

روزنوشت های جانبازی

دست نوشته های یک جانباز وبگرد

یکشنبه 14 تیر‌ماه سال 1388 ساعت 01:40 ب.ظ

خاطره ای از سفر با قطار از نوع خدمات ویژه

خاطره جالب زیر را به نقل از وبلاگ شهروند دوست عزیز جانبازم حاج داود حیدری نقل می کنم

خاطره سفر با قطار اونهم با استفاده از خدمات فراهم شده برای جانبازان و معلولین از نوع ویژه اش!!

 

چند سال قبل به اتفاق خانواده تصمیم گرفتیم که با قطار به زیارت حضرت امام رضا(ع) مشرف شویم. در سالهای قبل راه آهن تهران آسانسور نداشت و ما مجبور بودیم با ویلچر تعداد زیادی پله را پایین رفته و از آنطرف بالا بیاییم تا بتوانیم سوار قطار شویم که اینکار مشکلات خاص خود را داشت ولی به هر حال این زحمت روی دوش پسرم حسین بود که انجام میشد و تقریبا به آن عادت کرده بودیم. ولی در سال مورد نظر وقتی یک ساعت قبل از ساعت حرکت قطار وارد ایستگاه شدیم و منتظر اعلام سوار شدن مسافرین به قطار بودیم نگاهمان به اتاقی افتاد که تابلوی خدمات ویژه بر روی آن خودنمایی میکرد.

 

چند سال قبل به اتفاق خانواده تصمیم گرفتیم که با قطار به زیارت حضرت امام رضا(ع) مشرف شویم. در سالهای قبل راه آهن تهران آسانسور نداشت و ما مجبور بودیم با ویلچر تعداد زیادی پله را پایین رفته و از آنطرف بالا بیاییم تا بتوانیم سوار قطار شویم که اینکار مشکلات خاص خود را داشت ولی به هر حال این زحمت روی دوش پسرم حسین بود که انجام میشد و تقریبا به آن عادت کرده بودیم. ولی در سال مورد نظر وقتی یک ساعت قبل از ساعت حرکت قطار وارد ایستگاه شدیم و منتظر اعلام سوار شدن مسافرین به قطار بودیم نگاهمان به اتاقی افتاد که تابلوی خدمات ویژه بر روی آن خودنمایی میکرد.
با حسین به طرف آن اتاق رفتیم و سوال کردیم که منظور از این خدمات ویژه چیست؟ متصدی مربوطه پاسخ داد که از امسال دیگر نیاز نیست که با ویلچر این همه پله را پایین رفته و از آنطرف بالا بیایید! زیرا ما خدمات ویژه داریم به این ترتیب که شما را با آمبولانس به محل قطار میبریم و شما آنجا سوار قطار میشوید. خوشحال از این سرویس خوب به انتظار نشستیم ساعت هفت و نیم صبح اعلام شد که مسافرین تهران مشهد سوار قطار شوند. من به همسرم و دخترم گفتم که شما با مسافرین از همان مسیر همیشگی بروید و من هم با حسین از خدمات ویژه استفاده میکنیم. آنها حرکت کردن و من هم با حسین سراغ مسئول مربوطه رفتیم و سؤال کردیم که کی حرکت میکنید؟ ایشان هم پاسخ دادند که عجله نکنید وقت هست و میرسیم. یکربع دیگر هم نشستیم و ایشان باز در جواب درخواست ما گفتند که صبر کنید میرویم. اصلا تا ما نرویم که قطار حرکت نمیکند. خلاصه آقا با سلام و صلوات ساعت هشت به ما گفت که سوار آمبولانس شوید که ما هم امر ایشان را اطاعت کرده وسوار شدیم . از ایستگاه بیرون آمد و از یک مسیری از پشت ایستگاه وارد شد و به طرف سکوی مورد نظر که ما میبایست سوار قطار شویم رفت ولی وقتی رسیدیم با کمال تعجب دیدیم که قطاری وجود ندارد. بله قطار رفته بود و بر خلاف گفته آن آقای محترم منتظر ما نشده بود. ایشان با کمال خونسردی گفتند که ظاهرا قطار رفته! و به سمت ایستگاه برگشت. من تا دلتان بخواهد از دست آن آقا عصبانی بودم. از آمبولانس پیاده شدیم و به طرف اتاق خدمات ویژه رفتیم و از ایشان پرسیدم که تکلیف ما چیست؟ در کمال خونسردی گفت نمیدانم باید چکار کرد! واقعا داشتم منفجر میشدم به طرفش حرکت کردم با داد و بیداد که بزنمش که از دستم فرار کرد ولی با همان داد و بیداد من یکدفعه رئیس ایستگاه و مسئول حراست ایستگاه و چند نفر دیگر جمع شدند و من را دعوت به آرامش کردند. میگفتند اتفاقی است که افتاده و حالا باید بنشینیم و ببینیم که باید چکار کرد؟ من گفتم با یکی از مسئولین داخل قطار تماس بگیرید و به همسرم و دخترم اعلام کنید که نگران نباشند ما هم سریع با همان آمبولانس به سمت ایستگاه گرمسار برویم و آنجا سوار قطار شویم. این پیشنهاد را قبول کردند و گفتند که ما با مسئول قطار تماس گرفته و به آنها گفته ایم که شما در گرمسار به آنها ملحق میشوید لذا من و حسین دوباره سوار آمبولانس شدیم که به گرمسار برویم. داخل میدان راه آهن شدیم و داشتیم صحبت میکردیم از کدام مسیر برویم که یکدفعه یک نفر از ایستگاه بدو بدو بیرون آمد و به ما گفت که برگردید چون همسر و دخترت از قطار پیاده شده و برگشته اند. دوباره ما به ایستگاه برگشتیم و سراغ رئیس ایستگاه رفتیم البته همینجا بگویم که وقتی قطار بدون ما حرکت میکند دختر من بنا را بر گریه میگذارد و با صدای بلند خواستار پیاده شدن میشود و تماسی هم که به ما گفتند گرفته ایم دروغی بیش نبود و پس از رفتن حدود یک کیلومتر مچبور میشوند که قطار را نگه دارند و همسر و دخترم را پیاده کنند و آنها هم از مسیر ریل قطار گرفته و پیاده به ایستگاه بر میگردند. شرایط من را در نظر بگیرید که چقدر عصبانی بودم. رئیس ایستگاه پیشنهاد میکرد که تا شب در ایستگاه بمانید و با قطاری که ساعت دوازده شب به مشهد میرود شما را هم میفرستم . من که از قبل هتل رزرو کرده بودم قبول نکرده چو ن یک روز کامل را از دست میدادیم. لذا به رئیس ایستگاه گفتم خودمان میرویم ولی این آقای راننده آمبولانس به خاطر اینکه ادب شود و دیگر به کسی سرویس ویژه اینطوری ندهد بایستی بهای بلیط های رفت ما را بدهد تا ما با هواپیما یا اتوبوس برویم. درد سرتان ندهم آن آقا سی هزارتومان بابت بلیط های رفت ما پرداخت کرد(البته با قرض کردن از یکی از همکارانش) و ما آمدیم بیرون که به فرودگاه برویم ولی فکر کردم چون شب ولادت حضرت زهرا(س) است شاید چهار بلیط را به ما ندهند بنابراین سریعا یک ماشین در بست گرفته و به ترمینال جنوب رفتیم و آنجا با یک راننده شورلت صحبت کردم و قرار گذاشتیم که سی هزار تومان به او بدهیم و ما را سریع به شاهرود برساند تا آنچا که قطار برای نماز ظهر می ایستد ما به قطار برسیم و اگر به قطار نرسیدیم سی هزار تومان دیگر به او بدهیم تا ما را به مشهد ببرد. راننده شورلت قبول کرد و ما سوار شدیم و حرکت کرد. تا دلتان بخواهد با سرعت میرفت بطوریکه از تمام ماشینهای جاده سبقت میگرفت و خوشبختانه باکش هم پراز بنزین بود و ما حتی برای بنزین زدن هم توقفی نداشتیم ولی حسابی گرسنه و تشنه بودیم لیکن تحمل کرده و صدایمان در نمی آمد و خدا خدا میکردیم که در ایستگاه شاهرود به قطار برسیم. ساعت حدود یک بعد از ظهر بود که به ایستگاه شاهرود رسیدیم و همینکه وارد ایستگاه شدیم شنیدم بلندگوی ایستگاه اعلام کرد که قطار تهران مشهد هم اکنون وارد ایستگاه شاهرود شده و حدود نیمساعت جهت ادای نماز توقف دارد. بینهایت خوشحال شدیم و پس از خواندن نماز ظهر و عصر وارد قطار شدیم و ناهار را هم داخل قطار خوردیم. همسفرانی که داخل قطار بودند تا ما را و بخصوص دخترم را دیدند خنده شان گرفته بود که او صبح داخل قطار چه بلوایی به راه انداخته بود و مسئولین قطار را مجبور کرده بود که پیاده شان کند. خلاصه این خاطره ما بود از یک خدمات ویژه ویژه و پشت دستمان را داغ کردیم که دیگر از این خدمات استفاده نکنیم. البته سال بعد که میخواستیم به مشهد مشرف شویم دیدم آسانسور گذاشته اند و از آن اتاق خدماتی هم خبری نبود. والسلام