X
تبلیغات
رایتل
مجمع عباسیون - روزنوشت های جانبازی

روزنوشت های جانبازی

دست نوشته های یک جانباز وبگرد

جمعه 30 مرداد‌ماه سال 1388 ساعت 12:31 ب.ظ

مجمع عباسیون

از وبلاگ روزهای جانبازی 

 

 

من نمی گویم شن های ساحل نرم است، من می خواهم پاهایم این نرمی را حس کند.

گروه عباسیون تشکیل شده از یک عده جانباز و عده ای رزمندگان بسیجی 8 سال دفاع مقدس که به قول خودشان وبه تایید همه ی جانبازان، فقط عاشقی آنان را به این تشکیل این انجمن واداشته است. عزیزانی که هنوز حال وهوای دوران دفاع مقدس، در سرشان است وبه کسانی که مثل خودشان هستند عشق می ورزند. عزیزانی که به واسطه ی مدیریت خداپسندانه ای که دارند توانسته اند خود را وقف خدمت به جانبازان دیگر، با برپایی اردوهای فرهنگی و تفریحی برای دوستانشان بنمایند. و البته این گروه خود جوش، وابسته به هیچ ارگان دولتی مثل بنیاد یا جای دیگری نیست. و فقط  عشق به خداوند، و قصد خوشحال نمودن همرزمانشان آنان را، به انجام این کار ترغیب نموده است. این طور که من استنباط کردم، سرگروه این انجمن، جانباز بزرگوار قطع نخاعی است، به نام اقای مدنی، ودوستان دیگرشان مثل اقایان مومنی هادی،اسفندیاری و... کمک کار این عزیز هستند.(امیدوارم جناب مدنی عزیز اگر فرصت کردند این پست مرا بخوانند و هر مطلبی را که من احیانا اشتباه برداشت کرده ام تذکر دهند من آن را اصلاح می کنم. هدف من از نوشتن این مطالب تشکر عمیق از ایشان و دوستانشان است) 

 

درهمین رابطه بخوانید

اما اصل ماجرا

چند هفته ی پیش دوست بزرگوارم جناب سامع عزیز، به من زنگ زدند وگفتند اگر آمادگی دارید می توانید به مدت سه روز برای یک سفر تفریحی به شمال سفر کنید. من هم ضمن تشکر از ایشان اعلام آمادگی کردم.

مکان تفرجگاه مجتمع فرهنگی سیاحتی صهاشهر حدفاصل شهرستان های نوشهر ونوراستان مازندران است. این مجموعه وابسته به  سازمان هواپیما سازی ایران است (اگر اشتباه نکنم). این مکان در هر سال سه روز با هماهنگی گروه عباسیون در اختیار جانبازان قرار می گیرد.و هر جانباز، فقط یکبار می تواند از این مکان استفاده کند. وبرای سال های بعد می تواند معرف جانبازان دیگر باشد.کما اینکه اقای سامع که پارسال در این اردو حضور داستند امسال معرف من و اقای شادمان واقای طیبی از شهرضا بودند. هزینه ی این اردو، البته بسیار منصفانه از جانباز دریافت می شود وهمانطور که اشاره کردم هیچ کمکی از بنیاد دریافت نمی شود.

برنامه های اردوی صها شهر

این مجموعه دارای ویلاهایی زیبا، ساحلی زیباتر که در کنار ساحل آلاچیق بزرگ و زیبایی است. افراد برای دیدن دریا، و امواج زیبای آن زیر این الاچیق می نشینند وبا نوشیدن چای وخوراکی های دیگر ومخصوصا موقع صرف صبحانه،  در آنجا صفا می کنند.از آن بهتر هوای لطیف و بسیار خنک آنجا که حداقل برای من که مجبور بودم در شهر خودمان مرتب به خودم آب بپاشم، یا از روبروی کولر آن طرف تر نروم، تا بتوانم نفس بکشم، بسیار مطبوع بود. اصلا در آنجا نیازی به روشن کردن کولر نبود.

هر مهمان به همراه خانواده اش دارای یک ویلای مستقل بود. نماز جماعت هر سه وقت در نمازخانه ی مجموعه برگزار می شد. من سعی می کردم به جز نماز صبح برای اقامه ی جماعت در نماز خانه حاضر شوم. یک اقای روحانی با سواد وجوان پسند به نام حاج اقا سلطانی هم در این اردو بودند، که با صحبت های زیبایشان فضای معنوی اردو را دو چندان کرده بودند. شبها در مکان سینمای ساحلی مجموعه، جانبازان به بیان خاطرات خود می پرداختند که البته به دستور مجری(آقای هادی) کسی حق تعریف کردن خاطرات تلخ نداشت، و همه می بایست، فقط خاطرات شیرین تعریف می کردند. که بیان این خاطرات باعث شادی و شعف بچه ها شده بود. خاطرات 8 سال دفاع مقدس برایمان زنده شد. البته من چون اکثر خاطراتم تلخ بود چیزی تعریف نکردم (افسرده دل، افسرده کند انجمنی را) .یک استخر استاندارد هم در مجموعه بود، دوستانی که می توانستند از آن استفاده کردند.

قرار بود قایق سواری هم برویم، که به دلیل طوفانی بودن، و مواج بودن دریا، این خواسته میسر نشد. اما با رفتن به شهرک تفریحی نمک آبرود و سوار شدن بر تله کابین و رفتن بالای کوه و دیدن دریا و مناظر زیبا از آن ارتفاع، بر شور و شعف مان افزوده شد. حقیقتش من اولین بار بود که سوار تله کابین می شدم و خیلی لذت بردم.

در این سفر دوستانی را زیارت کردم، که ازحدود بیست سال پیش تا کنون، همدیگر را ندیده بودیم. چند سال در آسایشگاه جانبازان اصفهان با هم زندگی کرده بودیم. اما روزگار است دیگر، چه می شود کرد. جدایی تا نیفتد دوست قدر دوست کی داند؟ جانباز بزرگوار قاسم اویسی (فوق لیسانس جامعه شناسی ومدرس دانشگاه). وجانباز عزیز دکتر مهدی نظری (دکترای فقه ومدرس دانشگاه). به دلیل فراق زیاد به سختی اسامی یکدیگر را به یاد آوردیم.

بازار مسابقات فرهنگی و ورزشی واهدائ جوایز هم داغ داغ بود. از بچه ی سه ساله تا مرد 60 ساله جایزه گرفتند. من هم که تنها جانباز قطع نخاع گردنی این اردو بودم، در مسابقه ی ویلچر رانی با سرعت حدود 20 سانتیمتر در ثانیه در کلاس خودم شرکت کردم و چون رقیبی نداشتم، اول شدم! و جایزه گرفتم!

در پایان این سفرنامه ی در هم و برهم یکبار دیگر از تمام عزیزالوجودانی که برای شاد شدن جانبازان زحمت کشیدند تشکر می کنم. اجرشان با سرور وسالار شهیدان