X
تبلیغات
رایتل
دو برخورد متفاوت بامن در یک ساعت!! - روزنوشت های جانبازی

روزنوشت های جانبازی

دست نوشته های یک جانباز وبگرد

یکشنبه 9 اسفند‌ماه سال 1388 ساعت 10:35 ب.ظ

دو برخورد متفاوت بامن در یک ساعت!!

مطلب ذیل از وبلاگ دوست جانباز عزیزم  رمضانعلی کاوسی وبلاگ روزهای جانبازی برداشتم


اگر چه با تاخیر اما به خواندنش می ارزد


برخورد اول ساعت 10 صبح:

 روی موتور سه چرخ کنار خیابان برای خرید میوه پارک کرده بودم.میوه فروش مشغول توزین میوه ها بود. راننده ی یک ماشین پشت سر من، بوق! بوق! یعنی که من بروم جلو که او بتواند از پارک خارج شود. جلوی من یک پراید پارک بود و من نمی توانستم جلوتر بروم. از طرفی نمی توانستم پیاده شوم و برای او توضیح دهم برای خریدن میوه منتظر میوه فروش هستم. او هم داخل خودرو نشسته بود و باز هم بوق! و با داد و بیداد و اشاره می کرد که من بروم جلو. اعصابم خرد شده بود، با خود گفتم حالا که این قدر نمی فهمد که من هم برای انجام کاری اینجا پارک کرده ام و فعلا نمی توانم از پارک خارج شوم بگذار این قدر بوق بزند که خسته شود.

آقای راننده با چند بار عقب و جلو دادن ماشین، خودش را از پارک خارج کرد، روبروی من ایستاد و با ژست طلبکارانه ای با پرخاشگری گفت: این مصیبت را ببر کنار بگذار مردم به کارشان برسند! و حرفهای بی ادبانه ی دیگر... ( دقت کنید، موتور من شده بود مصیبت و او شده بود مردم!). صبر نکرد جوابش را بدهم و رفت...اما دلم شکست. با خودم گفتم خدایا چرا نگاه یک انسان به همنوع خودش باید به این طریق باشد؟ آیا بدلیل اینکه من از لحاظ  فیزیکی محدودیت دارم از نظر آن آقای محترم! شهروند درجه دو محسوب می شوم؟ باید کنار بروم تا او رد شود؟ اگر من سالم بودم آیا این فرد می توانست این جور به من جسارت کند؟

من خیلی دیر عصبانی می شوم اگر آن شخص محترم آمده بود و بازبان خوش به من گفته بود فلانی یک جوری موتور خود را عقب و جلو کنید که من رد شوم بهتر نبود؟ آیا این دل شکستن ها هنر است؟ مگر ما ادعای مسلمانی نمی کنیم؟ مگر ما معتقد نیستیم هدف از بعثت رسول گرامی اسلام پیاده کردن اخلاق نیک و اتمام آن در جامعه بود؟ مگر رهبر عزیز اسلام نفرمود: انی بعثت لاتمم مکارم الاخلاق

برخورد دوم ساعت 5/10 صبح:

نیم ساعت بعد، در مغازه ی نانوایی منتظر رسیدن نوبتم برای خرید نان بودم. آقایی هم که برای خرید نان آمده بود به من سلام کرد، با اینکه از من بزرگتر بود و مرا شرمنده کرد. (هنوز افکارم مشغول برخورد ناشایست آن راننده ی خودرو بود). پیشانیم را بوسید و چند بار پشت سر هم گفت: خدا حق شما جانبازان را بر ما حلال کند. باز هم شرمنده شدم و به ایشان گفتم من بر حسب وظیفه و برای دفاع از دین و میهنم جانباز شده ام و هیچ حقی و هیچ طلبی از مردم در وجودم احساس نمی کنم. او خودش را برادر شهید معرفی کرد و گفت  جنازه ی برادر مرا چند سال بعد ا ز جنگ، که شامل پلاک و چند تا تکه استخوان بود آوردند؛ ولی او یکبار شهید شد و در جوار حضرت حق جا گرفت و باعث افتخار خانواده ی ما شد. ولی شما جانبازان هر روز زجر می کشید و بر گردن ما حق دارید و ما مدیون شماییم.

بلافاصله صحبت های این شهروند را، با صحبت های شهروند نیم ساعت پیش مقایسه کردم. با خود گفتم شاید خداوند با شکستن دل من توسط آن شهروند بی ادب، این انسان با معرفت را سر راه من گذاشت، تا به من بگوید: بنده من غمگین مباش. من هیچگاه بندگان خود را تنها نمی گذارم. و جمله ی آخر اینکه، زخم زبان آن راننده حالا حالاها از ذهن من پاک نمی شود و دلجویی و محبت آن انسان بزرگوار هم. ویکتور هوگو می گوید:ایمان داشته باش که کوچکترین محبتها از ضعیف ترین حافظه ها پاک نمیشود

پی نوشت :

شاید بعضی از کاربران محترم با خود بگویند حالا مگر چه اتفاقی افتاده، چند تا بوق پشت سرت زده اند؟ تمام شد و رفت. ولی باور کنید افرادی مثل من که دارای محدودیت فیزیکی و حرکتی هستند، طبیعی است، که افراد زود رنجی  باشیم. دوستان جانباز و معلول این جمله ی آخر مرا کاملا درک می کنند.« به دریا رفته می داند مصیب های طوفان را ». در هر حال خواستم درد دلی کرده باشم تا سبک شوم. ان شاا.. باعث تکدر خاطر دوستان بزرگوار نشده باشم. یاعلی.