X
تبلیغات
رایتل
بغضی که روی صندلی چرخدار بود ... - روزنوشت های جانبازی

روزنوشت های جانبازی

دست نوشته های یک جانباز وبگرد

شنبه 14 فروردین‌ماه سال 1389 ساعت 11:31 ب.ظ

بغضی که روی صندلی چرخدار بود ...


بغضی که روی صندلی چرخدار بود ...


شعر زیر را از وبلاگ دوست عزیزم آقای علیرضا برهانی نژاد  انتخاب کردم

خیلی هم با اوضاع و احوال این روزها نامرتبط نیست


خیس از مرور خاطره های بهار بود

ابری که روی صندلی چرخدار بود


 

ابری که این پیاده رو او را مچاله کرد    

روزی پناه خستگی این دیار بود


 

آن روزها که پای به هر قله می گذاشت
 

آن روزها به گُرده ی طوفان سوار بود


 

حالا به چشم رهگذران یک غریبه است

حالا چنان کتیبه ی زیر غبار بود

 

بین شلوغی جلوی دکّه مکث کرد

دعوا سر محاکمه ی شهردار بود


 

آن سوی پشت گاری خود ژست می گرفت

مرد لبوفروش سیاستمدار بود


 

از جنگ و صلح نسخه که پیچید ادامه داد:

اصرار بر ادامه ی جنگ انتحار بود


 

این سو کسی که جزوه ی کنکور می خرید

در چشمهاش نفرت از او آشکار بود


 

می خواست که فرار کند از پیاده رو 

می خواست و ... به صندلی خود دچار بود


 

دستی به چرخها زد و سمت غروب رفت 

ابری فشرده درصدد انفجار بود


 

خاموش کرد صاعقه های گلوش را 

بغضی که روی صندلی چرخدار بود  ...


شعری از آقای ابوالحسن صادقی پناه