X
تبلیغات
رایتل
گزارشی از دیدار صمیمی جانبازان آسایشگاهی با فرمانده کل سپاه - روزنوشت های جانبازی

روزنوشت های جانبازی

دست نوشته های یک جانباز وبگرد

پنج‌شنبه 18 شهریور‌ماه سال 1389 ساعت 12:14 ق.ظ

گزارشی از دیدار صمیمی جانبازان آسایشگاهی با فرمانده کل سپاه

گزارشی از دیدار صمیمی جانبازان آسایشگاهی با فرمانده کل سپاه


سردار! بابای من جا ماند
 

سپاه نیوز: من خبرنگار خوبی نیستم. این را همیشه گفتم. مخصوصاً وقتی قرار است افطارت را با "هرم وارونه" ،" وی گفت" و "وی افزود" بازکنی و بازهم دیر برسی و کارت خبرنگاری ات جا مانده باشد ...
آن شب اما انگار همه چیز وارونه شده بود، استثنائاً به موقع رسیدم. میزبانی که آمدنش را از چشم پلاکاردهای خیرمقدم مخفی کرده بودند. همه چیز آن قدر وارونه شده بود که دیگر هرم وارونه جواب نمی داد...
"برداشت اول"
خبر ساده بود. حداقل از نگاه من ساده بود. قرار بود جمعی از جانبازان قطع نخاعی و آسایشگاهی افطار را مهمان فرمانده کل سپاه باشند. این آخرین شب از چند شب ضیافت افطار بود که شب اول آن مخصوص بازنشستگان سپاه و خانواده هایشان برگزار شده بود.
امشب اما خود میزبان هم آمده بود. به مهمانی آمده بود شاید. گفته بودند: اگر سردار سخنرانی کرد، سریع خبر را تهیه کن و بیا. خودکار و کاغذ به دست از پله ها بالا می رفتم که تعداد زیادی ویلچر و برانکارد توجهم را جلب کرد. و آدمهایی که هر کدام به علتی روی یکی از این دو آرام گرفته بودند. یکی پا نداشت. یکی پایش فلج بود. یکی دیگر تمام بدنش ...
نشستم گلویی تازه کنم که دور و برم پر شد از این جماعت. پاره های نور بودند انگاری. یکی هم آمد درست مقابل من نشست. خیلی سرش پایین بود. بعدها که داشت می رفت فهمیدم چرا. ترکشی بوده یا چیز دیگری نمی دانم. هرچه بود صورتش را به هم ریخته بود. هرکس چای گرم و خرمایی در دست داشت و روزه اش را باز می کرد. یک عده هم به آنهایی که دست نداشتند کمک می کردند روزه شان را باز کنند همه حسابی مشغول شده بودند که ... صلوات! فرمانده وارد سالن شد.
"برداشت دوم"
قرار شد سردار جعفری چند دقیقه ای برای حضار صحبت کند.a

"برداشت دوم"
قرار شد سردار جعفری چند دقیقه ای برای حضار صحبت کند. فرمانده کل سپاه با خیرمقدم شروع کرد و ابراز خوشحالی از اینکه در جمع همرزمان قدیمی است. سرلشکر جعفری از فداکاری جانبازان گفت و از اینکه دوران ایثار و فداکاری تمام نشده و هنوز باید مثل همان روزها قرص و محکم در میدان باشیم. فرمانده ـ که در همان جلسه فهمیدم خود نیز از نعمت جانبازی بی نصیب نیست ـ خود را خادم جانبازان خواند و این طور ادامه داد که تحمل سختی ها و مرارت های جانبازی و در عین حال پشت پازدن به دنیا بسیار سخت تر از تحمل سختی های زمان دفاع مقدس است.

خودش گفت که دوست ندارد صحبتهایش به یک سخنرانی رسمی تبدیل شود. این طور شاید کار من هم راحت تر می شد. اما یک چیزی در دلم می گفت خبرنگار جمهوری اسلامی نباید ارزش خبری اش را تنها در کتابهای "یوهان ولفگانگ" یهودی و "مری روگ" کمونیست جستجو کند. آن که روی تخت خوابیده، خود به تنهایی و اجد همه ارزشهای خبری است. نه در هیچ جای دنیا می شود لنگه اش را پیدا کرد و نه می توانی بدون ابراز شگفتی از کنارش بگذری. شگفتی از آنکه چگونه این مرد روی تخت افتاده با این جثه نحیف و رنجور، کوله بار سنگین حماسه و کوه دردهای سالیان را بر دوش می کشد و دم بر نمی آورد. سردار هم شاید ـ و به نظر من حتماً ـ همین ها در دلش می گذشت که دوست داشت بیشتر از آنکه از پشت میکروفون برای حضار صحبت کند برود کنارشان بنشیند و هم پای درد دلشان باشد.
فرصت را غنیمت شمردم و با شتاب به سمت فرمانده رفتم که مثلاً سوالی پرسیده باشم و مصاحبه ای نگاهم کرد و با خنده گفت الان نه! به چشمهایش نگاه کردم.گویی در دنیای دیگری بود. انگار این همسنگران قدیم وقتی به هم می رسند دنیا و مافیها در نظرشان از اعتبار می افتد. و چنین بود!
"برداشت سوم"
در همین افکار بودم که صدای عجیب و غریب زنگ موبایل یکی از جانباران مرا به خود آورد ـ صدایی که تا چندبار دیگر هم تکرار شد. و هر بار خنده ای شیطنت آمیز بر چهره معصومانه اش نقش می بست. نمی دانم! شاید به کمک سردار آمده بود که از رسمی شدن جلسه جلوگیری کند. "مومن در هیچ چهارچوبی نمی گنجد."
سخنرانی سردار تمام شد. به گمان این که جلسه تمام شده به سمت در خروجی راه افتادم. سردار هم بلند شد که برود؛ اما نه به سمت در خروجی. رفت و درست وسط آن همه ویلچر و برانکارد روی زمین نشست! از رفتن منصرف شدم. سردار کنار یک برانکارد روی زمین نشست.چیزهایی در گوش هم زمزمه کردند ناگهان لبان جانباز به خنده باز شد. سردار هم لبخند زد. از کنار او که بلند شد، رفتم و کنارش نشستم تا بلکه مصاحبه ای بگیرم و دو زارهم گیر ما بیاید. با اولین سوال پاسخم داد که : "15 سالگی جانباز شدم". این را که گفت خشکم زد. بچه 15 ساله را چه به ترکش؟! آن هم درست وسط ستون فقرات! یاد پانزده سالگی خودم افتادم که به فوتبال و دوچرخه بازی گذشت در کوچه پس کوچه های محل.
دیگر نتوانستم مصاحبه را ادامه دهم.
"برداشت آخر"
دو ساعتی گذشته بود اما سردار انگار خسته نمی شد. جانبازان پانصد نفری می شدند. هر کدام هم لابد درد دلی داشتند و حرفی و نجوایی. سالن گرم بود. من دیگر طاقت نداشتم. زدم بیرون. دم در تالار هم انگار عالمی داشت برای خودش. دو سه تا از جانبازان با ویلچر، از بالا سر می خوردند و می زدند به ویلچر نفر پایینی! و بعد هم صدای خنده بود که پر می شد در فضا. معلوم بود 20 سال بیشتر است که ویلچر سوارند. سردار هم بالاخره رضایت داده بود برود که یک دختر بچه 7ـ6 ساله دوید و با رد شدن از حلقه جمعیت جلوی او را گرفت.
با همان زبان کودکانه گفت: "سردار! بابای من جاموند. چرا پیش بابای من نیامدی؟" داشت گریه اش می گرفت. همه متعجب مانده بودند. سردار دستش را جلو برد. چشمان دختر بچه از خوشحالی برق زد.با دست کوچکش انگشت اشاره سردار را گرفت و با خود دوباره به داخل سالن برگرداند.
برادران حفاظت و سایر همراهان هم دوباره راه افتادند. جماعتی را دنبال خود می کشاند همین دختر بچه نیم وجبی! نمی دانم او نفر چندم بود. " مومن در هیچ چهارچوبی نمی گنجد." و من مانده بودم با مصاحبه های نافرجام و یک خبر و یک عالمه حرفهای نگفته دیگر که نمی شد در هیچ خبری جایشان داد. یا شاید هم من بلد نبودم.
گفتم که! من خبرنگار خوبی نیستم.